تبليغاتX
دست نوشته های آن َشبگرد لوتی
همه شب نالم چون نی ...که غمی دارم
لبخند ساده به عشق اعتراف کرد
انگشت من به دور لبانش طواف کرد
آغاز یک حکایت شیرین عاشقی
او بر ضمیر مفرد من اعتکاف کرد

............................................

در پیکر من نشست و نامش دل شد
هر لحظه به لحظه دوریش مشکل شد
من شب زده بودم و وجود او <ماه>
ماهی که فقط برای <من> کامل شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:20  توسط شبگرد لوتی | 
به نام دوست
همش تاثیر یه خواب بود.امام رضا یه چیزی ازت بخواد می تونی بهش بگی نه؟خودمونیم خدایی می تونی؟خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه.

عروسک سوزن خور...
به روی صندلی اش نشسته نامیزان
تبسمی به لبش دارد و دلش ویران
نماد عشق قشنگی مبان دو عاشق
عروسکی...کنار اتاقی...که هست آویزان

حافظ با روان آدم بازی می کنه.دیگه خجالت می کشم پیش دوستام فال بگیرم.این فال اون روزم بود...

هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست(که گویا ما مقداری شو تو تابلو اعلانات گذاشتیم)
که آشنا سخن آشنا نگه دارد

حال امروز...
دلم گرفته...خرابم...چقدر غم دارم
دوباره در بغلم یادی از عدم دارم
خوش آمدی به دلم امشب ای مسیحایم
لب از لبم مکش آخر زمان کم دارم
نهان نموده ای تو ز من قرص کامل ماهت
هنوز با تو من ای ماه من صنم دارم
نه بال پر زدنی...نه هوای پروازی
دلی مشوش و ویرانه ای چو بم دارم
برای دیدن تو...بودن دمی با تو...
نگاه غم زده بر خواب هر شبم دارم
پر از هوارم و بختک به رویم افتاده
برای جار کشیدن...فقط قلم دارم
وخاطرات تو تک تک مرا به آتش داد
قرار ندارد آتش عشقی که در تنم دارم

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:0  توسط شبگرد لوتی | 
باران به دلم زخمه ی دردش را زد
نگذار..تو نگذار..که دل...می میرد
ای مرحم زخمه ی شب بارانی
آغوش بهانه ی تو را می گیرد

..........................................

بی هوشی با توام به از هوش مرا
سوزانده تب تن تو تن پوش مرا
یک بوسه و یک نگاه،یک بوس،نگاه...
لبخند بزن بکش در آغوش مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:23  توسط شبگرد لوتی | 
یک وسوسه ی جدید...شیطان...و من
تو...دام لب تو...گوی و میدان...و من
من هر چه که کردم جلوی خود...یعنی
یک بار من و تو زیر باران...و من...

...................................................

لبخند که از فکر و گمانت گل کرد
شاید که منی در دل و جانت گل کرد
خاکستر دل که هیمه ای آتش شد
از خنده ی زیبای لبانت گل کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:51  توسط شبگرد لوتی | 
گرفته دل از دی بهار می خواهد
شکنج طره ی زلف نگار می خواهد
اسیر برزخم از دست انتظاری نو
مجال کوچکی از انتظار می خواهد
تمام ثانیه ها بی تو میله ی قفسند
و دل..که پر زدن از این حصار می خواهد
به یاد تو یارا در این غزل مـــــــــردم
تصوری ز تو در احتضار می خواهد
پر از حرارت است.. لحظه ای.. در آغوشت
عجیب نیست دل از دی بهار می خواهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:57  توسط شبگرد لوتی |